1- ترميم چهره عربستان
سياست خارجه عربستان در سالهاي اخير در دو مورد با ناكامي مواجه شد. يكي از آنها در جنگ 33 روزه لبنان در سال 2006 بود و مورد دوم نيز در جنگ دسامبر 2008 در غزه روي داد، در جنگ 33 روزه پيروزي چشم گير مقاومت لبنان و تحكيم پايگاه مقاومت در منطقه از يكطرف و ناكامي گروه 14 مارس كه مجريان سياستهاي آنها در لبنان بودند، از طرف ديگر انتقادهاي افكار عمومي جهان عرب از دولت عربستان را افزايش داد. واكنشها و اعتراضات روشنفكران و جوانان و ملت عربستان عليه خودسريهاي آل سعود از يكطرف و مخدوش شدن چهره منطقهاي اين كشور از طرف ديگر عرصه را براي بازيگري اين كشور سخت كرده بود و در لاك خود منزوي شده بود. گروههاي ديني داخلي جامعه عربستان خواستار واكنش جدي دولت سعود در برابر جنايات اسرائيليها بودند، اما جريان ليبرال حاكميت به علت تعاملات خود با اروپا و غرب نميخواستند واكنش جدي در اين زمينه از خود نشان دهند و از طرفي با كمكهاي مالي و تسليحاتي فراوان همدست با رژيم صهيونيستي در تلاش براي نابودي مقاومت و خلع سلاح آنها بودند كه نتيجه برعكس شد. در مسئله بازسازي لبنان و مذاكرات دوحه نيز بار ديگر چهره عربستان مخدوش شد و عملا اين كشور چهره منطقهاي خود را از دست داده بود. در جنگ 22 روزه غزه نيز همگان شاهد همكاري خاندان سعود با رژيم صهيونيستي در نابودي مقاومت حماس بودند. تاجائيكه علاوه بر اعتراضات مقامات تلآويو به اين همكاري، پادشاه عربستان حتي اجازه برگزاري يك تجمع اعتراض آميز نيز به ملت خود نداد. اين محدوديت ها در حالي اعمال ميشود كه تمامي ملتهاي عرب همراه با ديگر ملتهاي جهان يكصدا فرياد مرگ بر اسرائيل و زنده باد حماس سرميدادند. و نهاياتاً در پايان اين دو جنگ خواب عربستان تعبير نشد و مقاومت در دوجبهه لبنان و غزه ضمن حفظ اين جبعه از ديگر حمايتهاي فرامنطقهاي نيز رخوردار شد و عربستان سعودي با حمايتهاي همه جانبه از رژيم صهيونيستي خود را تنها ديد. بر همين اساس جريانات ديني و مردمي اين فشارهاي دو سويه را بر سياست خارجه عربستان زياد كردند تا جائيكه امروزه باعث تغييرات و تحولات بي سابقهاي در اين كشور شد. و ما ميبينيم كه انتصاب "عبدالعزيز خوجه " به عنوان وزير فرهنگ و اطلاعرساني عربستان به عنوان يك ديپلمات كاركشته دقيقا در راستاي ترميم چهره عربستان در منطقه و عرصه نظام بينالملل صورت گرفت.
2- احياي روابط اعراب با اسرائيل
نكته قابل توجه در تغييرات پادشاه عربستان كنار گذاشتن افراد و جرياناتي
بود كه با روند عادي سازي روابط با رژيم صهيونيستي مخالف بودند. اين افراد همان
جرياني است كه در جريان حمله رژيم صهيونيستي به غزه نيز خواستار واكنش جدي دولت
عربستان سعودي در قبال جنايات رژيم صهيونيستي در غزه شده بودند. از آنجا كه
عربستان نقش منطقهاي خود را در تحولات اخير از دست داده است، عملكرد اين كشور در
ماههاي گذشته در راستاي عادي سازي روابط اعراب و رژيم صهيونيستي بوده است. دعوت
از شيمون پرز رئيس رژيم صهيونيستي براي شركت در كنفرانس اديان و دست دادن به وي در
اين كنفرانس نمونه بارز اين ادعاست. همكاري با اين رژيم در حمايت از "محمود
عباس" رئيس تشكيلات خودگردان فلسطيني و همچنين حمايت از بسته نگه داشتن
گذرگاههاي غزه از ديگر اقدمات اين كشور براي عادي سازي روابط با اسرائيل است. حال
نيز كنار زدن مخالفان رژيم صهيونيستي در حكومت پادشاهي عربستان در راستاي تقويت و
احياري عادي سازي روند صلح اعراب و اسرائيل اريابي ميشود.
3 - پاسخ دهي به تهديدات محلي
حاكميت عربستان جنبههاي اصلاحطلبانه و اعتدالگرايانه را دنبال ميكند، اما
جريانهاي ديني تلاش دارند خود را در لايههاي حكومت عربستان قرار دهند و تا حدي
نيز موفق به اين كار شده بودند.
جنبش اصلاح اين ساختار مذهبي از مدتها پيش شروع شده بود، اما اخيرا و در سايه
تحولات اخير منطقه ملك عبدالله تلاش كرد قدرت اين افراد را كاهش دهد يا حتي آنها
را حذف كند.
پادشاه عربستان در دوره اخير سعي كرد با برخي جريانهاي مخالف كه درگيريهاي
مسلحانه با دولت نداشتند، وارد مذاكره شود. از جمله اين احزاب، احزاب شيعي و مالكي
بود، اما جريان افراطي مذهبي مانع از اين كار ميشد، به همين علت ملك عبدالله براي
اينكه بتواند اين مذاكرات را ادامه دهد اقدام به كاهش قدرت اين گروهها كرد.
4 – پويا كردن سياست خارجي
برخي كارشناسان نيز پويا كردن سياست
خارجي و اصلاح ساختار ديپلماسي عربستان را از ديگر
اهداف ملك عبدالله در اين تغييرات ميدانند كه سعي كرد تا اندكي ساختارهاي افراطي ديني
را در اين كشور تعديل كند. اين اصلاحات سطحي است و وي نميتواند به صورت ريشهاي و
كامل اهداف خود را در حاكميت عربستان پياده كند. فشارهاي داخلي براي اصلاح ساختار
اين كشور زياد است و در كنار آن رويگرداني غرب از پادشاهي عربستان در قرن بيست و
يكم بخاطر حمايت از القاعده و طالبان و پرورش تروريسم از ديگر عوامل اصلي اين
تغييرات است. بعد از 11 سپتامبر عربستان سعودي در نوك پيكان حمله غرب بويژه آمريكا
و اروپا قرار گرفت تا جائيكه يك ژنرال آمريكايي در ارتش اين كشور طي سخناني اعلام
كرد كه بايد با يك بمب عربستان را نابود كرد. نگاه غرب به عربستان بعد از 11
سپتامبر بسيار بدبينانه بوده و با بهانه دموكراسي هميشه عربستان را در محافل بين
المللي و حقوق بشري به انتقاد گرفتهاند. اشاعه دموكراسي و
آزادي بين هميشه به عنوان اصلي ترين عوامل نگراني غرب از جامعه سعودي مطرح بوده
است و بسياري از كارشناسان اين تغييرات را در اين راستا ارزيابي ميكنند.
كلام آخر
همانطور كه در مطالب فوق ذكر شد، عاديسازي روابط با رژيم صهيونيستي، پاسخ دهي به تهديدات محلي و اصلاح ساختار داخلي، پويا كردن دستگاه ديپلماسي عربستان و شكست سنگين رژيم صهيونيستي در دو جنگ لبنان و غزه و سرشكستگي پادشاهي عربستان در دشمني با مقاومت حماس و لبنان، از عمدهترين دلايل تغييرات نظام پادشاهي عربستان مطرح شد. اما جاي بسي سئوال است كه آيا اين تغييرات بيسابقه كه حتي گارد قديم سعودي به عنوان يكي از قدرتمندترين نهادهاي حكومتي را نيز در بر گرفته است، به درگيري بين قواي طرفين داخل حكومت خواهد انجاميد؟ آيا اين تغييران ميتواند مرحمي بر تهديدهاي خارجي و فشارهاي داخلي براي پادشاهي عربستان باشد؟ آيا روشنفكران و تحصيل كردههاي غربي اين كشور همچنين شيعيان اين مرز و بوم كه تحت فشار هستند، اين تغييرات را در راستاي اعمال اصلاحات در ساختار پادشاهي سعودي ارزيابي ميكنند؟ به هرحال همه اينها سئوالات و شبهاتي است كه ذهن افكار عمومي را به خود جلب كرده و براي يافتن پاسخ بايد منتظر اقدمات بعدي اين پادشاهي باشيم.
جوزف بايدن، معاون رئيس جمهوری آمريکا در چهل و پنجمين کنفرانس امنيتی مونيخ گفت: واشنگتن مایل به گفت وگو با تهران است تا به ایران پيشنهاد کند که می بایست يکی از گزينه های فشار و انزوا، يا مشوق های قابل توجه را انتخاب کند.
علي لاريجاني رئيس مجلس شوراي اسلامي نيز كه از طرف ايران در اين اجلاس شكرت كرده بود، طي سخناني با اشاره به مسائل گذشته ایران و آمریکا، مسائل دوران قبل از انقلاب و تنشهای میان دو کشور در سالهای پس از انقلاب را بيان كرد. به نظر می رسد که نه گفتار آقای بایدن امیدوارکننده بود و نه اظهارات آقای لاریجانی، و در سخنان این افراد هیچ گونه نشانهای از حاکم شدن فضایی مناسب و جدید موجود نبود.
گفتگو در شرايط عادلانه
رئيس جمهور كشورمان در سيامين سالروز پيروزي انقلاب اسلامي ايران بار ديگر بر انجام گفتگوهاي سازنده و مفيد در شرايط عادلانه تأكيد كرد و آمادگي جمهروي اسلامي ايران براي انجام مذاكرات بي قيد و شرط را اعلام كرد.
اما بسياري از كارشناسان معتقدند كه ارزش استراتژيک گفتوگو با آمريکا در اوضاع کنوني درجلوگيري از نهادينه شدن نقش آمريکا در منطقه و «بازتعريف نقش ايران» در محيط حياتي امنيتي خود به ويژه در منطقه خليجفارس ، بيشتر نمايان مي شود. منطقه خاورميانه پس از بحرانهاي افغانستان، عراق، لبنان و به تازگي غزه، در حال انتقال به نظم جديد سياسي ـ امنيتي و بازتعريف نقش بازيگران منطقهاي و فرامنطقهاي است. در اين ميان، ايران و آمريکا، قدرت اصلي و تأثيرگذار در دوران «تثبيت نقشهاي جديد» هستند؛ بنابراين، هرگونه همکاري ايران در حل بحرانهاي منطقهاي و ايجاد ثبات بايد با هدف کمک به بيرون بردن نيروهاي آمريکا از منطقه، جلوگيري از نهادينه شدن نقش آمريکا و بازتعريف نقش سياسي ـ امنيتي ايران در اين دوران انتقالي باشد.
نگاه غالب در نزد نخبگان حاکم در ايران اين است که هرگونه گفتوگوي مستقيم با آمريکا در «شرايط نابرابر» به ضرر امنيت و منافع ملي بوده و ايران سرانجام بازنده اين ميدان خواهد بود. همچنين، اصولاً ارزش استراتژيک و توان بالاي بازيگري و مشروعيت نقش ايران در سطح منطقه و در نزد احزاب و گروههاي سياسي و دولتهاي دوست ، به خاطر ايفاي يک نقش مستقل و گفتوگو نکردن مستقيم با آمريکاست.
تغيير معادله بازي به برد- برد
اينگونه به نظر ميرسد كه ايران با بهرهگيري از سياست فعال و حضور مؤثر در مسائل منطقهاي در چهار مرحله در بحرانهاي افغانستان، عراق، لبنان و غزه براي نخستين بار در تاريخ سياسي معاصر توانسته است به نوعي «تعادل استراتژيک» از لحاظ ايفاي «نقش برابر» در مقابل يک قدرت هژمونطلب خارجي همچون آمريکا در منطقه برسد؛ امري که به ايران فرصت داده تا شرايط بازي را از نوع «باخت ـ برد» (باخت براي ايران ـ برد براي آمريکا) به «برد ـ برد» تغيير جهت دهد و بکوشد تا از راه گفتوگوي مستقيم با هدف بهينه کردن دستيابي به اهداف امنيتي و منافع ملي، به بازتعريف نقش خود در نظامهاي سياسي ـ امنيتي محيط پيرامون خود، به ويژه منطقه خليج فارس بپردازد.
ورود ايران به سه دوره گفتوگوهاي مستقيم با آمريکا در عراق، بر مبناي بازي برد ـ برد و در نتيجه افزايش نقش منطقهاي ايران است كه به نوعي به «تضاد» در روابط ايران و آمريکا در منطقه منجر شد. در دهههاي گذشته، سياست خارجي آمريکا در منطقه، بر به حداقل رساندن نقش سياسي ـ امنيتي ايران استوار بود که با تکيه بر رويکرد سنتي توازن قوا و تقويت قدرتهاي رقيب منطقهاي مانند عراق در زمان رژيم بعث و عربستان و اسرائيل در اوضاع کنوني اجرا شده است؛ چيزي که نخبگان حاکم و محافظهکار در جهان غرب و اسرائيل، خواهان تشديد آن هستند. البته بايد افزود که تأکيد اين نخبگان بر مفاهيمي مانند شکلگيري «هلال شيعي» به رهبري ايران و يا آغاز يک رقابت بزرگ و «جنگ سرد جديد» بين ايران و آمريکا در سراسر منطقه، با هدف تأثيرگذاري در حوزه سياستگذاري آمريکا و همچنين قرار دادن منطقه در حالتي است که مجبور باشد بين نقش آفريني ايران يا آمريکا يکي را انتخاب نمايند.
بازتعريف نقش ايران در نگاه خارجي اوباما
بر خلاف ديدگاههاي بدبينانه موجود در ايران، روند «تغيير» در سياست خارجي اوباما نسبت به ايران را نبايد دستکم گرفت، چرا که چنين تغييري به دليل بروز تحولات جديد ژئوپلتيک در منطقه و افزايش نقش ايران، اجتنابناپذير شده است. در وضعيت جديد، سرنوشت درگيري هاي موجود در سه زيرسيستم منطقهاي، عراق و خليج فارس، افغانستان و آسياي جنوبي و لبنان و فلسطين و خاور نزديک بستگي به حل معضلات استراتژيک بين ايران و آمريکا و «تعريف نقشهاي جديد» دارد؛ دولت اوباما نميتواند بدون بازتعريف نقش جديد ايران در سياست خارجي آمريکا از ايران توقع همکاري در حل مسائل منطقه را داشته باشد. شرايط ناپايدار سياسي منطقه خاورميانه به ايران هيچ تضميني براي حفظ نفوذ، حضور هميشگي و نقش آفرينياش در منطقه نميدهد. ارزش راهبردي نقش ايران در منطقه در شرايطي که آمريکا حضوري دائمي و نهادينه شده نداشته باشد ظهور و بروز خواهد يافت. والبته بايد در نظر داشت که ريشه اصلي درگيري هاي آينده خاورميانه بر محور «تثبيت نقشها» استوار خواهد بود.
كلام آخر
مهمترين مسأله ايران و آمريکا در سالهاي آينده بر محور بازتعريف نقش منطقهاي ايران خواهد بود، که جايگاه منطقهاي و جهاني ايران را در دهههاي آينده تعيين ميکند. فرصت این است که طرفین از موضع گیری های قبلی خود کمی عدول کنند تا فضا مساعد شده و نتایجی قابل قبولی حاصل شود، وگرنه اگر قرار باشد که در محدوده ماده 41 منشور سازمان ملل متحد، تحریم های گسترده تری بر ایران اعمال شود و به ویژه حتی طبق نظر برخی کشورها، کنترل بازرسی در دریاهای آزاد و به منظور ممانعت از بازار سیاه نیز انجام شود؛ دیگر فضای جدید معنایی ندارد.
در پي اعلام نتايج نهايي و تفاوت اندك حزب كاديما به عنوان پيروز انتخابات با حزب ليكود، دو حزب درباره تشكيل دولت ائتلافي جديد وارد مناقشه شدند و اختلافات آنها به اوج خود رسيده است.
بحران ملت سازي و نااميدي صهيونيستها
به نظر ميرسد كه كه اين اختلافات ناشي از بحران ملتسازي در سرزمينهاي اشغالي است و در واقع، تنوع بالاي قوميتي و نژادي باعث شده که اختلاف سليقهها بيشتر بروز کرده و حتي باعث دلسردي مردم بر ماندن در اين مناطق شود؛ به گونهاي که بنا بر نظرسنجي يک مؤسسه اسرائيلي، بالغ بر 90 درصد ساکنان سرزمينهاي اشغالي، بازگشت به سرزمينهاي مادريشان را همواره به عنوان يک گزينه مدنظر دارند.
حوادث سه سال گذشته تاکنون، بازگوکننده اين واقعيت براي ساکنان فلسطين اشغالي بوده است که اين مناطق، ديگر جاي امني براي زندگي نيست و نميتوان آينده اميدبخش همراه با آرامش را در آن متصور بود؛ درواقع، جنگ 33 روزه حزبالله، اين مسأله را در اذهان ساکنان فلسطين اشغالي مطرح و جنگ 22 روزه حماس نيز آن را تثبيت کرد.
سير نزولي مشاركت در انتخابات
نتايج انتخابات اخير نشان داد که هيچيک از احزاب يا جريانهاي سياسي در سرزمينهاي اشغالي نتوانستهاند به ساکنان اين مناطق اطمينان دهند که توان تأمين امنيت و آينده اميدبخش را براي آنها دارند.
اين موضوع به دو شکل نمود پيدا کرده است: نخست اينکه مشارکت در انتخابات سير نزولي به خود گرفته و ديگر آنکه هيچ يک از احزاب حاضر در انتخابات، نتوانستهاند به اکثريت قاطع يا معناداري دست يابند.
شايد بسياري اميد داشتند اتفاقي که در آمريکا رخ داد و يک موج طرفدار اوباما که حرف از تغيير ميزد، پديد آمد، در انتخابات اخير رژيم صهيونيستي هم تحول جدي رخ دهد؛ اما ميبينيم که هيچيک از احزاب نتوانستهاند حتي 25 درصد آراء را هم از آن خود کنند.
كلام آخر
به نظر ميرسد نتيجه اين انتخابات کمرنگ و آراي شکننده احزاب اصلي، روي كار آمدن دولتي ضعيفتر از دولتهاي قبل باشد كه البته ميتوان اين رويداد را در امتداد فرسايش سياسي جامعه صهيونيستي تحليل کرد؛ برخي تحليلگران مسائل سياسي بر اين باورند كه در صورت پيروزي ليوني يا نتانياهو در تشكيل دولت، هيچ كدام از آنها توانايي اتخاذ تصميمات سرنوشت ساز را نخواهند داشت زيرا كه اين دو حزب نتوانستهاند اكثريت كرسيهاي پارلمان را كسب كنند. بنابراين بايد نظارهگر اختلافات دروني بيشتر ميان احزاب و گروههاي صهيونيستي در آيندهاي نزديک باشيم.
وقوع انقلاب اسلامي در كنار فروپاشي اتحاد جماهير شوروي از جمله حوادثي است كه تاثير فوقالعاده و شگفتآوري در وراي مرزها و نظام بينالمللي برجاي گذارده و عناصر دروني نظام بينالمللي را به شكل عميقي تحت تاثير قرار دادهاند.
شكي نيست كه پس از فرار محمدرضا پهلوي از ايران و بازگشت امام خميني(ره) به كشور، بازيگران عرصه بينالملل (اعم از دولتها، سازمانهاي بينالمللي، شركتهاي چند مليتي و رسانهها)، همه مجبور بودند اين واقعه بسيار بزرگ را در ساخت راهبردي و سياسي، به مثابه واقعيتي انكارناپذير باور كنند. در واقع پيروزي انقلاب اسلامي در ايران پيامدهاي مستقيم و غيرمستقيمي براي نظام بينالمللي و عناصر و فرآيندهاي دروني آن داشت، چنانچه خروج ايران از اردوگاه غرب و تقابل اساسي با نظام بينالمللي، تاثيرات عميقي بر معادلات منطقهاي وارد نمود كه بدون شك عامل بسياري از اين تاثيرات را ميبايست در ويژگيهاي منحصر به فرد اين انقلاب، چه در بعد نظري و چه در بعد اجرايي آن جستجو كرد.
بازتاب انقلاب اسلامي بر دولتهاي اسلامي:
انقلاب اسلامي بر اين دولتها كه عموماً پايگاه مردمي نداشته و وابستگي جدي به غرب و بويژه آمريكا داشتند، بطور كلي اثر و بازتابي منفي داشت. به عبارت ديگر هر دولتي كه در اثر اين تحول در ايران براي آينده خود احساس خطر بيشتري كرده است، بازتاب منفي انقلاب اسلامي بر آن دولت بيشتر بوده و عكسالعملهاي فوري اين دولتها را نيز ميتوان بر همين اساس تعبير كرد.
جالب آنكه در هر كشوري كه از اكثريت شيعيان برخوردار بوده و يا داراي اقليت نسبتاً چشمگيري از شيعيان بوده است، بخاطر هراس از شورش و خيزش مردمي، عكسالعمل اين دولتها تندتر بوده است، بطوريكه مثلاً رژيم بعثي عراق كه بر ملتي عمدتاً شيعه حكومت ميكرده با خصومتي وصفناپذير با انقلاب اسلامي برخورد كرد و نهايتاً هم جنگي بيرحمانه را بر اين نظام نوپا تحميل نمود كه نه تنها طولانيترين جنگ قرن بيستم شناخته شد بلكه خسارات جاني و مالي هنگفتي هم براي هر دو ملت برجاي گذارد.
به هرحال در تاثير انقلاب اسلامي بر دولتهاي اسلامي ميتوان به جرات گفت كه اين دولتها نه تنها استقبالي از انقلاب اسلامي به عمل نياوردند بلكه با نوعي برخورد منفي نسبت به اين پديده موضعگيري كردند و اين شرايط با وجود گذشت 30 سال از پيروزي انقلاب اسلامي البته با درجات متفاوت همچنان ادامه دارد.
تاثير انقلاب بر جهان اسلام و ملتهاي مسلمان
از آنجا كه انقلاب اسلامي يكي از مردميترين انقلابها بوده است، طبيعتاً توجه ملتها را بيشتر به خود جلب نموده و آنها را تحت تاثير قرار داده است.
انقلاب اسلامي ايران به دليل جذابيت در شعارها، اهداف، روشها، محتوا، سابقه و مشتركات ديني و تاريخي و شرايط محيطي منطقهاي و بينالمللي، پديدهاي اثرگذار در جهان اسلام بوده است. اكنون به طور موردي برخي از اين بازتابها را مرور ميكنيم.
1) امروزه نه تنها علاقهمندان و شيفتگان انقلاب اسلامي كه دشمنان و مخالفين آن در اينكه پيروزي انقلاب اسلامي در ايران و سقوط رژيم 2500 ساله شاهنشاهي در سال 1357، نقطه عطف مهمي در تاريخ تحولات سياسي - اجتماعي ايران و عرصه بين المللي بوده است اتفاق نظر دارند.
2) اين انقلاب از سويي به نظام مستبد و وابسته شاهنشاهي در ايران پايان داده و نظامي بر پايه ارزشهاي اخلاقي و اسلامي مستقر نمود و از سوي ديگر توانسته به مدت 30 سال با وجود همه مشكلات، توطئهها و فشارهاي داخلي و خارجي دوام آورده، استحكام يافته و كارآيي خود را در دنياي مدرن شده مبتني بر سكولاريسم به اثبات برساند.
3) انقلاب ايران به چند قرن خمودگي و انحطاط جامعه و تمدن اسلامي خاتمه داده و موجبات بيداري و احياگري اسلامي را با محوريت بازگشت به ايدئولوژي و مكتب اسلام فراهم آورد، به گونه اي كه بازار همه ايسمهاي وارداتي را كساد نموده و نوعي شيفتگي بازگشت به افكار و انديشههاي اسلامي را به وجود آورد. چنانچه پس از اين انقلاب، دولتهاي كشورهاي اسلامي به درجات متفاوت احساس كردهاند كه براي بقاء خود نيازمند نوعي مشروعيت ديني و مردمي هستند و هر دولت به شكلي براي رفع اين نياز واكنش نشان داده است. بنابراين امروزه نهضتهاي آزاديبخش غير اسلامي در جهان اسلام رنگ باخته و در عوض نهضتهاي اسلامي اصولگرا به سرعت رشد كرده، قدرت يافته و در واقع حرف اول را در تحولات سياسي- اجتماعي معاصر منطقه ميزنند.
4) انتقال شيعيان از حاشيه به مركز ثقل جهان اسلام، گرايش محققين و اسلام شناسان به شناخت بيشتر تشيع، گرايش غير مسلمانان و حتي مسلمانان اهل سنت به مكتب تشيع، ايجاد روحيه انقلابي و در واقع الگوبرداري از انقلاب اسلامي در مقابله با استكبار جهاني و پيدايش امواجي از اسلام سياسي در ميان شيعيان كه خواهان بخشي يا تمام قدرت و حكومت هستند، از جمله ديگر بازتابهاي انقلاب اسلامي بر ملتها ميباشد.
بازتاب انقلاب اسلامي بر كشورهاي خليج فارس:
به طور كلي انقلاب ايران در دو زمينه بر كشورهاي خليج فارس اثر گذار بوده است:
1- قلمرو عقيدتي و فكري
2- قلمرو رواني و سياسي
آموزههاي انقلاب اسلامي بر حكومتهاي سني منطقه خليج فارس تقريباً اثر چنداني نداشته و جاذبه عقيدتي و فكري احياگري اسلامي ايران بيشتر در جوامع شيعي بوده است كه يا در اقليت و يا اكثريت تحت سيطره اهل سنت بودهاند.
جمع بندي و نتيجهگيري:
به طور كلي دستاوردها و بازتابهاي سيساله انقلاب اسلامي ايران در حوزه كشورهاي خليج فارس را ميتوان به شرح زير بيان كرد:
1) ريشههاي عميق عقيدتي، سوابق مبارزاتي اسلامگرايان با استبداد و استعمار از مهمترين زمينههاي اثرپذيري كشورهاي حوزه خليج فارس از انقلاب اسلامي است.
2) مطرح شدن مجدد اسلام به عنوان مكتب عمل و زندگي، احياي جنبشها و تشكيلات سابق اسلامگرايان، انزواي مكاتبي چون سوسياليسم و ناسيوناليسم، احيا و اعتلاي نام ايران و تشيع و تاسيس تشكيلات نوين از جمله مهمترين آثار انقلاب اسلامي اين منطقه ميباشد.
3) گسترش جنبشهاي اسلامي- دانشجويي، رونق مساجد، نمازهاي جمعه و جماعت، توجه به كتابخواني به ويژه كتابهاي ديني، رواج نمادهايي مانند تصاوير امام، آرم جمهوري اسلامي ايران، شعارهاي قرآني و مذهبي از يك سو و موضعگيري و مخالفتهاي وسيع دولتمردان اين منطقه در قبال انقلاب اسلامي و همگرايي و اقدامات مشترك اين دولتها در مقابل اسلامگرايي از مهمترين شاخصهاي توجه به انقلاب اسلامي بوده است.
4) حداقل تاثير انقلاب اسلامي در اين حوزه، ايفاي نقش شتابزا براي توسعه و تشديد جنبشها بوده است.
5) وهابيت، سنت، تجدد، غربزدگي و نوسان ايران بين حالت دولتي و حالت انقلابي از مهمترين موانع تاثير انقلاب اسلامي بوده است.
6) انقلاب اسلامي بصورت ارادي يا طبيعي از راه اقدامات محدود فرهنگي توسط سفارتخانهها و ساير مراكز فرهنگي، اخبار رسانههاي ملي و بينالمللي، كتابها و نشريات گوناگون، و اتباع عراق، بحرين و كويت كه نقش مهمي در انتقال انقلاب اسلامي ايفا كردند، در حوزه خليج فارس بازتاب يافته است.
اخراج گروهك تروريستي منافقين بعد از سقوط رژيم مخلوع بعث از عراق قوت گرفت و از طرف دولت عراق نيز با جديت پيگيري شد.
شش ماه قبل دولت عراق طي اولتيماتومي به گروهك مجاهين خلق(منافقين) كه مقر آنها اردوگاه اشرف در نزديكيهاي بغداد است، اعلام كرد كه طبق قانون اساسي عراق منافقين گروهكي تروريستي است و شش ماه مهلت دارند كه خاك عراق را ترك كنند و به كشور ديگري پناه ببرند و مردم عراق نيز حق هيچگونه معالمه يا رابطهاي با اين افراد ندارند. به رغم تلاشهاي سركرده اين گروهك كه در برخي كشورهاي اروپايي خيمه زده است، از آن روز تاكنون هنوز هيچ كشور ثالثي حاظر نشده اين گروهك را در خاك خود جاي دهند. از آن روز تاكنون فضاي عراق براي اين گروهك تلخ شده و گذراندن زندگي در اين كشور براي آنها سخت شده است.
نوكران آمريكا در آستانه اخراج از عراق
گروهك تروريستي منافقين از بدو ورود آمريكاييها به عراق پسر حلقه به گوش آمريكا شدند و فكر نميكردند روزي آمريكا نيز حاضر به پناهندگي آنها نشود و كنگره ايالات متحده آمريكا نيز بر تروريست بودن آنها تأكيد كند..
سازمان تروريستي و جنايتكار مجاهدين خلق، يكي از اهرمهاي نظام صدام به شمار ميرفت و امروز شاهديم كه اين سازمان تروريستي، فعاليتهاي جنايتكارانه خود عليه عراق و ملت اين كشور را از طريق مداخله در امور داخلي عراق و حمايت و پشتيباني از تروريستها به ويژه در استان دياله سرگرفته و سركردگان تروريسم جهاني را در پادگان موسوم به " اشرف" پناه داده است.
چندين شبكه عراقي از جمله "الفرات" و "الديار" در اخبار خود اعلام كردند كه يك فرمانده گروه تروريستي در عراق كه به تازگي در اين كشور توسط نيروهاي امنيتي دستگير شده در اعترافات خود تاكيد كرد كه گروهك تروريستي منافقين برنامهريزي فعاليتهاي تروريستي در عراق را عهدهدار هستند و اعمال تروريستي را هدايت ميكنند
روزنامههاي عراقي نيز بارها تأكيد كردهاند كه نيروهاي منافقين زير نظر سازمانهاي جاسوسي عراق و فرانسه آموزش ديدهاند و طعمه خوبي براي آمريكا محسوب ميشدند تا از تجربيات آنها در كارهاي تروريستي و جاسوسي ضد جمهوري اسلامي ايران استفاده كنند اما امروزه آمريكاييها نيز به اين نتيجه رسيدهاند كه منافقين لكه ننگي براي آنها به شمار مي روند و چارهاي جز ترك آنها را ندارند.
رهبران و شيوخ قبايل و عشاير عراق بارها از رئيس جمهور، دولت و مجلس عراق درخواست كردهاند كه براي تدوين و صدور تصميم واحد و قاطعي مبني بر اخراج سازمان تروريست و جنايتكار مجاهدين خلق از عراق تلاش كنند. دولت عراق نيز قاطعانه اعلام كرده است كه طي روزهاي آينده اين گروهك تروريستي را از عراق اخراج ميكند.
دست و پا زدن در باتلاق
به نظر ميرسد كه بعد از تسلط ارتش عراق بر اردوگاه اشرف و جديت دولت اين كشور براي اخراج اين گروهك، سران منافقين حاضر به پذيرش هر حقارتي براي ماندن در عراق شدهاند. در همين راستا اين گروهك تلاشهايي را در سطح عراق و ديگر كشورها آغاز كرده است تا چهره خود را ترميم كند اما غافل از اينكه اين تلاشها به مثابه باتلاقي است كه تلاش بيشتر منجر به نابودي بيشتر آنها ميشود. در ذيل به برخي از اين تلاشها مي پردازيم:
1- به تازگي اعضاي منافقين در هماهنگي با مديران برخي رسانههاي عراقي - كه با حمايت مالي منافقين منتشر ميشوند- آنها را به مراكز مختلف ديني ارسال ميكنند تا از طريق انتشار اطلاعات غير واقعي تهديد ايران عليه منافقين را بزرگنمايي كنند و ضمن مظلوم نمايي به نوعي حمايت آنها را از خود جلب كنند.
"سرمد عبدالكريم" مدير خبرگزاري اخبار عراق با سفر به مراكز ديني تلاش ميكند با معرفي غير واقعي از منافقين و تفسير نادرست از كنوانسيون چهارم ژنو، مقامات مذهبي مسلمانان در نقاط مختلف دنيا را نسبت به اظهارنظر در جهت ماندن منافقين در عراق ترغيب نمايد.
2- اقدام بعدي منافقين همراه كردن مقامات سياسي سابق در برخي از كشورهاي اروپايي با خود است. اين افراد شامل شهرداران برخي از شهرهاي كوچك فرانسه، تعدادي از نمايندگان بازنشسته برخي از پارلمانهاي اروپايي و تعداد انگشت شماري از نمايندگان پارلمان اروپا از جمله "پائولو كازاكا" نماينده مردم پرتغال در پارلمان اروپا است. اين اقدام هنوز نتيجهاي قابل قبول براي آنها در پي نداشته است و مقامات عراق و وزير خارجه آمريكا نيز در ماه گذشته بر تريوست بودن اين گروهك همچنان تأكيد كردند.
3- يكي ديگر از اقدامات منافقين تلاش براي اثبات ادعاي دروغين خطر حضور ايران در عراق و نفوذ نظامي و شبه نظامي ايران در عراق است. البته اين تلاش با واكنش سرد مقامات سياسي و سران عشاير عراق مواجه شده است به گونهاي كه همزمان تظاهرات و اعتراضهاي گستردهاي عليه حضور آنها در عراق را به دنبال داشت و مردم شهرهاي مختلف عراق از جمله مردم شهر خالص در استان ديالي تاكنون در چندين نوبت نسبت به حضور منافقين در عراق و سياستهاي تفرقه افكنانه آنها دست به راهپيمايي زدهاند.
4- منافقين در موارد ديگري نيز با استخدام نيروهايي، از آنها ميخواهند اقدام به تأسيس NGO با نامهاي گوناگوني كنند و در بيانيههاي جداگانه، اعضاء سازمان مجاهدين خلق را دوست مردم عراق معرفي كنند و از مردم و مقامات سياسي عراق بخواهند به ماندن منافقين در عراق رضايت دهند.
حقارت اين گروهك به حدي است كه به دنبال اعلام اخراج آنها از خاك عراق و نزديك شدن به پايان مهلت شش ماهه دولت اين كشور، تاكنون هيچ كشوري حاظر نشده آنها را بپذيرد درحاليكه اين نوكران آمريكا در آستانه اخراج از آمريكا قرار دارند.
